مسألهای چند روزی است ذهنم را مشغول کرده و لازم دیدم تا از این بیاتتر نشده آن را قلمی کنم. چیزی که این دغدغه را برانگیخت، شنیدن این خبر از بعضی دوستان بود که تظاهرکنندگان پرشمار جنبش سبز دانشجویی در دانشگاه تهران (که بنا بر تخمینهای دقیق و روشمند – البته به روش جنبش سبز – تعدادشان اگر نه میلیونی، صدها هزار بوده است!! ولی به چشم ظاهربین رفقای ما 300 – 200 نفر بیشتر نیامدهاند) هنگام جنبیدن (جنبش است دیگر!) در حاشیه مراسم افتتاح دانشگاهها و ضمن مواجهه با عدهای از دانشجویان که علَم دیگری به دست و حرف دیگری بر زبان داشتهاند، شعار «دانشجوی سهمیهای» سر دادهاند. البته تعجب من از این بابت نبود که دوستان سبز ما چطور با یک نظر به چهره، کل ویژگیهای فردی و سوابق تحصیلی طرف مقابلشان را تشخیص میدهند و نه حتی از این بابت که چرا باید مسألهای چون سهمیه تحصیلی اختصاصیافته به خانوادههای شهدا و ایثارگران که در مقابل دِین کشور و همه ما به این عزیزان ناچیز و بیمقدار است، به این نحو نامناسب برجسته و تبدیل به چماق شود؛ نه! مسأله اینها نبود، چیزی که ذهنم را مشغول کرد این بود که بارها از زبان دوستان سبز شنیده و در مطالبشان خوانده بودم که اکثر خانوادههای معظم شهدا، امت حزب الله «واقعی» و بسیجیهای «واقعی» حامی جنبش سبز و از ارکان صفوف به هم فشرده(!) آن هستند. فلذا در فضای دانشگاه هم فرزندان گرانقدر شهدا و ایثارگران که با استفاده از سهمیه وارد دانشگاه شدهاند (و باز تأکید میکنم که این امتیازی مشروع و ناچیز در مقابل سهمی است که اینان در آرامش و عزت امروز ما دارند) باید در میان جنبش سبز دانشجویی و همصدا با آن باشند. پس ماجرا چیست که دوستان سبز همدانشگاهی ما تا در مقابل خود صدایی میشنوند، آن را به «سهمیهای»ها (خانواده شهدا و ایثارگران) نسبت میدهند؟ چرا به رغم آن همه ادّعا، در عمل شعاری میدهند که نشانگر آن است که خانواده شهدا و همان بسیجیهای «واقعی» را در مقابل خود میبینند؟ نکند آنها در لایههای نهانی قلب خود نظراتی دارند که با آنچه بر زبان میآورند متفاوت است و ناگهان به صورت ناخودآگاه با سر دادن یک شعار لو میرود؟! به نظر شما اسم این وضعیت چیست؟ ماجرا به همین نمونه محدود نمیشود. در هفتههای قبل از انتخابات که من هم مثل خیلیهای دیگر توفیق حضور در مباحث و مناظرههای خیابانی را داشتم، با نمونههای جالب و البته عجیبی از این مسأله مواجه شدم. جالبترین مورد مربوط به جوان سبزی بود که بر سر سیاست تدفین شهدا در دانشگاهها به عنوان یکی از اقدامات دولت نهم با من بحث میکرد. در گرماگرم بحث، دوست عزیز ما - که کمی قبلتر با حرارت داشت شعار «رأی ما، یک کلام، نخست وزیر امام» سر میداد – برگشت و گفت: «اصلاً مگر این بندههای خدا (شهدا) کی اند؟! آدمهای بیچارهای که گول خوردند و خودشان را بیخودی به کشتن دادند و...» دوست سبزمان را کنار کشیدم و دوستانه به او گفتم که این نحوه دفاع از کاندیدای مورد علاقهاش درست نیست چون(با عرض پوزش از محضر نورانی امام و شهدا) احتمالاً این کسانی که شهدا را گول زدهاند، همان امام و نخست وزیرش و دیگر اعوان و انصارش بودهاند که شما برایشان حنجره میدرانید!! نمیدانم چقدر این توصیه دوستانه کارگر افتاد ولی راستش اصلاً بعید نمیدانم که همان دوست عزیز در راهپیمایی روز قدس هم شرکت کرده و در اثنای
سر دادن شعار افتخار آمیز «نه غزه، نه لبنان...» تا چشمش به ما بسیجیهای «غیرواقعی» افتاده فریاد برآورده باشد که «بسیجی واقعی، همت بود و باکری»! غافل از اینکه (از همه حواشی و وجوه پروبلماتیک «بسیجی واقعی» که بگذریم) همین محمدابراهیم همت که نهایتاً هم جان خود را بر سر حفظ تمامیت ارضی و برافراشته ماندن پرچم اسلام در ایران فدا کرد، در سال 61 و در حالی که ایران عزیز ما درگیر جنگی تمام عیار در مرزهای خود بود، چند ماه در سوریه و لبنان به سر برد تا در صحنه نبرد اسلام و کفر صهیونی حاضر باشد و نیروهای شیعه لبنانی را برای مقابله با اسرائیل آموزش دهد. غافل از اینکه همین حاج همت فرماندهی دارد به نام حاج احمد متوسلیان که در همین سفر به اسارت مزدوران اسرائیل در میآید و هنوز هم از او و 3 نفر همراهش خبر روشنی در دست نیست. علیالظاهر بسیجیهای «واقعی» هم به منطق نه غزه، نه لبنان معتقد نبوده اند! به سؤال اصلی ام باز میگردم، به نظر شما اسم این وضعیت چیست؟ وضعیتی که عدهای از افراد حرفهایی میزنند و شعارهایی میدهند که از جهات متعددی با هم سازگار نیست و وقتی خوب بحث را میشکافی و داخلش میشوی میبینی که کمابیش خودشان هم میدانند که به آن چیزی که میگویند معتقد نیستند! به نظر من ماجرا کمی فراتر و حتی متفاوت از «بیصداقتی»، «دورویی» و «ریاکاری» است. احتمالاً بسیاری از دوستان سبز ما صادقانه به وجوهی از «شخصیت» امام یا شهدای بزرگ علاقه مند باشند اما این علاقهمندی صرف و موضعی برای اینکه خود را پرچمدار اندیشه و رهرو طریق آنان جا بزنند کافی نیست. آن وقت است که از دل تناقضات این وضعیت پدیدهای متولد میشود که در ادبیات قرآنی نام آشکاری دارد؛ «نفاق». مفهوم قرآنی نفاق تا حدودی متفاوت از مقولاتی چون دورویی، ریاکاری و... است. گاهی ممکن است بعضیها خیلی صادقانه منافق باشند! (البته این اغلب درباره سران نفاق صادق نیست.) نفاق بیش از آنکه انحرافی اخلاقی باشد، عارضهای عقیدتی است و محصول تلاش نافرجام برای جمع بستن میان چیزهایی که با هم قابل جمع نیستند. به تعبیر درخشان استاد سیدمحمد روحانی در کتاب «ایستاده در باد» (نگاهی به تفسیر سوره احزاب)؛ نفاق بنا کردن استدلالاتی است با صغراهایی دینی و کبراهای غیردینی. و من فکر میکنم میتوان در اینجا به جای دینی و غیردینی، انقلابی و غیرانقلابی هم قرار داد. «خداوند در سینۀ مرد 2 قلب قرار
نداده است...» (احزاب، 4).
سجاد صفارهرندی
پ.ن:طبق سنت جاری وبلاگ فقط نظرات مخالف درج خواهد شد!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:9  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
سخت میگذرد وقتی که دنیا به کامت نیست و نمیخواهد هم باشد.
حکایت من و زندگی این روزهایم همین شده است.همین نوشتنها که دیگر سخت سخت شده است.همین بی حوصله بودنها و کم حوصلگی ها.آنقدر هم انسان دور مان را گرفته است که باید همه جور انسانی را ببینیم و فکر کنیم به دلیل اینکه چرا باید این طور باشد؟
چرا نباید دنیا آنطوری باشد که من و یا همه می خواهند؟چرا های درون ذهنم هر روز هم بیشتر میشود اما جوابها اندک اندک...
مثلا زندگی میکنیم و روزگار عمرمان سپری میشود بدون آنکه دوست داشته باشم این روزها را...
سخت میگذرد خیلی بیشتر از اینکه تو و یا هر کس دیگری فکرش را بکنی...
پ.ن:چقدر ناگوار است وقتی کسی چیزی را از تو بخواهد و تو نتوانی انجامش دهی و او فکر کند که نمیخواستی انجام دهی.اما از دل تو آگاه نیست...
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 13:23  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:46  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
برادر ارجمند جناب آقای محمدنوریزاد!
با سلام
وقتی مجموعه تلویزیونی «پروانهها مینویسند» را ساختید که با استقبال
سرد مخاطبان و منتقدان مواجه شد با خود گفتم کاش به همان قلم خوبتان اکتفا
میکردید . سالها بعد با کارهای تلویزیونی دیگرتان از جمله «پرچمهای
قلعهکاوه» و «چهل سرباز» این نظر را در من تقویت کردید که برخلاف نوشتار
خوبتان، در دنیای تصویر جز «اعتماد به نفس» و البته «حمایت» دستگاههای
فرهنگی کشور، هنری ندارید.
حالا در آخرین اثر فرهنگیتان از این قلم خوب استفاده کرده و
نامهای به رهبری در تاریخ انقلاب به جا گذاشتهاید؛ اثر مکتوبی که مثال
خوب دیگری است برای آنها که فقط خوب حرف میزنند و مینویسند؛ بدون آنکه
در زمان اجرا – هرچند تمام اختیارات دنیای اجرایشان را در مقام کارگردان و
تهیهکننده داشته باشند – آنچه باید را به جا آورند.
جناب نوریزاد! گرچه این نامه به بهانه نامهتان به رهبری است – که
«پدر» خطابش کردهاید- اما اصرار دارم تاکید کنم قصد دفاع از ایشان را
ندارم؛ میترسم همچون شما سالها بعد منت این نوشتن را بر سر کسی بگذارم
که احتیاجی به آن نداشته و ندارد.
بگذارید شما را برادر خطاب کنم. برادر عزیز! گرچه دنیای نگارش به
اندازه تصویر فریبنده نیست اما جنابعالی سعی کردهاید به همان سبک حقایق
را دگرگون کنید.
از اینجا شروع میکنم که گفتهاید «با اشاره و تایید شما و نصب
جنابعالی، شیفتگان و سربازان و اطرافیان و ماموران شما بر منصبهای فراوان
کشور قرار گرفتند... از شورای نگهبان تا قوه قضائیه، از فرماندهان سپاه تا
فرماندهان ارتش، از امامان جمعه تا مجمع تشخیص مصلحت، از شورای انقلاب
فرهنگی تا صدا و سیما هیچ منصب کلیدی نبوده که منتصبان شما در آن حضور
نداشته باشند».
آقای نوریزاد! برادر عزیز! درست است که برای اعتلای کشور همه
دستگاهها و حتی مردم نقشهای کلیدی دارند و به هم مرتبطند اما کدامیک از
اینها که نام بردهاید مستقیما مقامهای اجرایی کشورند؟ مگر نه این است که
امنیت اکنون کشور مرهون عملکرد و تلاشهای فرماندهان سپاه و ارتش است و
مگر ایشان جز این وظیفهای دارند؟ نگاهی به کشورهای همسایه و دیگر کشورهای
اسلامی بیندازید تا متوجه تفاوتها شوید. وظیفه امامان جمعه چیست آقای
نوریزاد؟ چند درصد کاستیها، مشکلات و ضعفهای کشور به خاطر کوتاهی ائمه
جمعه کشور است؟ با وجود اینکه مجمع تشخیص مصلحت هم یک دستگاه غیراجرایی
است اما هرگز به یاد ندارم رئیس آن که منصوب رهبر است خود را واقعا سرباز
و مامور ایشان دانسته باشد. در این مناصب کلیدی(!) و محوری(!) که به زعم
شما همگی با نظر رهبری انتخاب شدهاند و روحانیون بر آنها تکیه زدهاند،
دولتهای آقایان هاشمیرفسنجانی، خاتمی و احمدینژاد (منتخبان مردم) چه
نقشی دارند؟ وضعیت کشور را به گونهای توصیف کردهاید که بود و نبود
دولتهای حضرات که با رای مستقیم مردم انتخاب شدهاند و به وسیله
نمایندگان مجلسی که آنها هم منتخب مردمند نظارت میشوند، هیچ فرقی ندارد!
جناب نوریزاد! معصومانی هم که موفق به تشکیل حکومت شدند چون
امیرالمومنین(ع) و امام حسن مجتبی (ع) برای اداره امور جامعه مسلمین نه از
علم غیب استفاده میکردند و نه از نیروهای ماوراي طبیعت، گرچه بدان قادر
بودند. ایشان هم با امکانات زمینی موجود از میان اطرافیان، شیفتگان،
سربازان و مامورانشان، مسؤولان و کارگزارانی انتخاب میکردند و مسؤولیتها
را بدانها میسپردند و بودند كساني که از این مسؤولیتها سربلند بیرون
نمیآمدند. در دنیای واقعی، ایران هم کشوری است با ظرفیتها و نیروهای
محدود که نمیتوان برای پستها و مناصب کلیدیاش هنرپیشه سفارش داد و از
ایشان خواست طبق فیلمنامه رفتار کنند. تنها میتوان از میان گزینههای
موجود، بهترینها را با توجه به حال افراد و تشخیص غیرمعصومانه انتخاب کرد
و صدالبته چهرهها را هم نمیتوان به دلخواه گریم کرد تا به چشم شما عبوس
نباشند!
شما که پشتکارتان را در دنیای تصویر از دست ندادهاید، برای نمونه
فیلمی مشابه حوادث اخیر انتخابات بسازید و مدینه فاضلهتان را نشانمان
دهید. نشان دهید چند هزار پرسنل و سرباز انتظامی کشور را جوری گزینش
میکنید که جملگی در شرایط بحران، ترس، ناامنی، آشوب، عصبانیت و شرایط
پیشبینی نشده دیگر آن هم در مقابل هزارها نفر افرادی که از همسایهتان
میانشان پیدا میشود تا اراذل و اوباش و تروریست و گروهکها، جوری رفتار
میکنند که خون از دماغ کسی نمیریزد و هیچ دوستی به دشمن تبدیل نمیشود.
البته در فیلمنامهتان لحاظ کنید غائله بر سر دروغی است که مدعیانش حتی
حاضر نشدند مراحل قانونی را طی کنند و اسناد خود را ارائه دهند و پس از آن
مردم را به خیابان بکشانند و حتماً نشان دهد که میلیونها شهروند تهرانی
خواهان تمام شدن اغتشاشات و بازگشت امنیت و آرامش به شهر در اسرع وقت
هستند.
جناب نوریزاد! فتنهها ممکن است در اوج خود، حق و ناحق را خوب
بپوشانند اما در این غائله، شناخت حق و ناحق به واسطه آنکه دشمنان قسم
خورده نظام و غرب که هرگز با اسلام کنار نخواهند آمد علنی و به وضوح جانب
یکی را گرفته بودند، کار سخت و پیچیدهای نباید میبود. از این جهت است که
تعجب میکنم چطور تعجب میکنید در عبرت گرفتن از تاریخ و الگوسازی از
حسین(ع) و عوام و خواص عاشورا مثال میآوریم. برای عبرت گرفتن از تاریخ
نیازی نیست خود امیرالمومنین(ع) باشیم، کافی است با تعریف جبهه حق و باطل،
جایگاه افراد را بشناسیم. مگر جز این است که انقلاب ما امتداد قیام حسینی
بود و شهدایمان پیروان حسین؟ و مگر نه اینکه هر آن کس درصدد حذف این نظام
و انقلاب برآید در جایگاه یزید و یزیدیان است؟ شما بگویید با کدام حادثه و
زمامداران تاریخی، خود را، نظام جمهوری اسلامی و ولایتفقیه را مقایسه
کنیم که به شما برنخورد؟ نشانمان دهید – در فیلمتان – به قانونشکنان،
فتنهگران و منتشرکنندگان بذر کینه و نفرت چه القابی میدهید و با کدام
حادثه تاریخی مقایسهشان میکنید. چه شما خوشتان بیاید و چه نه، ما مقایسه
میکنیم و از تاریخ عبرت میگیریم و برای این عبرتگیری، نزدیکتر از
دوران امیرالمومنین(ع) و سیدالشهدا(ع) به دوران خود پیدا نمیکنیم و این
یکی دانستن امتدادها را از امام(ره) آموختهایم.
برادر عزیز آقای نوریزاد! ای کاش وقتی از کشورهای همجوار صحبت
میکردید که اکنون «به التماس از آنها تکنولوژی میخریم»(!) واضحتر
میفرمودید مقصودتان کدام کشورها هستند؛ عراق، افغانستان، پاکستان،
همسایگان دریای خزر یا پادشاهیهای فاسد عرب؟ ای کاش وقتی از یأستان حرف
میزنید و قید میکنید نیروگاه هستهای را شاه هم میتوانست برایمان
فراهم کند، به یاد میآوردید شعار انقلاب «استقلال» بود. انقلاب، فوران
شرف و غیرت ایرانی بود بر نامردان اجنبیپرست ناموسفروشی که اجازه خود و
مردم تحت سلطه را از سفرای انگلیس و آمریکا میگرفتند.
گفتید روزنامهها به جرم نقد عملکرد رهبری بسته شدهاند؛ هرچه فکر
کردم نفهمیدم زیر پا گذاشتن قانون اساسی و نظریه ولایت فقیه امام
خمینی(ره) نقد رهبری بود یا تاکید بر پوسیدگی دین؟ چماقدار خواندن سیدحسن
نصرالله همزمان با جنگ 33 روزه یا حلال دانستن خون حسینبنعلی(ع) به
خونخواهی کفاری که پدرش در جنگها کشته بود؛ کدام از این بیشمارها که
روزنامههای مورد اشارهتان به آن میپرداختند، نقد رهبری بود؟ نامهتان
به رهبری نشان داد، تصور میکنید دنیای واقعی ایران هم فیلم سینمایی است
یا سریال تلویزیونی که در آن کارگردان و تهیهکننده به هر کاری قادر است
تا آنجا که چهره ائمه جمعه را هم میتوان به دلخواه و سلیقه(!) تغییر داد.
آقای نوریزاد! شما این فیلم را با تمام خصوصیات دلخواهتان« درست» بسازید، ما از شما قبول میکنیم.
***
برادر عزیز! سخن را به درازا نمیکشانم که حرف برای گفتن بسیار است
اما اینگونه که منطق شما حکم میکند و پیش میرود، لاجرم باید
حسنبنعلی(ع) را هم -نعوذبالله- به بیعرضگی متهم کرد که خلافت و حکومت
را به معاویه واگذار کرد و پدر بزرگوار او حضرت بوتراب(ع)، صفین پیروز را
آنگونه به پایان رساند که در لشکرش آنچنان اختلاف و چنددستگی پیش آمد که
جز به کشتار جنگ نهروان فتنه خاموش نشد. آقای نوریزاد! با توجه به
پشتکارتان فیلمی بسازید و مدینه فاضلهتان را نشانمان دهید.
رضا شكيبايي
+
نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 13:43  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
دلاور!
اي رهين منتت مام وطن بسيار
تفنگت را زمين مگذار!
كه چشم فتنه بيدار است
و خصم خيره سر
در كار.
تفنگت را زمين مگذار!
¤¤¤
تفنگ تو
زبان شعله در كاه است.
سرود سرخ آتش
در سكوت سرد جانكاه است.
بمان تا خواب سنگين ستم
بيدار.
تفنگت را زمين مگذار!
¤¤¤
سلاح تو
پيام روشن انديشه در پاييز بيداد است.
صفير سرب داغش
نغمه ي مرغان آزاد است.
هلا، هشدار! نامت را نشويند از كتاب زندگي اين بار.
تفنگت را زمين مگذار!
مبادا دشمنان دين و ميهن
- با سپاه واژه هاي پوچ-
ذهنت را بياشوبند
كه اينان «سحر» مي دانند
و با گوساله هاي خوش صداي سامري
دزدان ايمان اند
و اينك در پي تسخير ايران اند.
دلت را دست اين نامردمان فتنه گر
مسپار
تفنگت را زمين مگذار!
¤¤¤
اگرچه دشمني زشت است.
اگرچه جنگ زيبا نيست.
ولي پيكار باپستي، پلشتي، ناجوانمردي
عيار آدمي زادي ست
و جنگ با تجاوزگر
طلوع سرخ آزادي ست.
¤ ¤¤
پس اينك
اي دلير عرصه هاي از خطر سرشار
نگهبان بناي صلح
در اين خطه ي خونبار!
بمان بر صخره هاي سربلند سرزمين عاشقت
آماده ي پيكار.
تفنگت را زمين مگذار!جواد محقق
پ.ن:طبق سنت گذشته فقط نظرهای مخالف و نقاد منتشر خواهد شد!
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 3:43  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
چندی پیش صادق زیباکلام در مطلبی با عنوان «احمدینژاد در نیویورک» با
اشاره به نطقها و مصاحبههای مطبوعاتی احمدینژاد، گفتمان ضدامپریالیستی
او را برگرفته از آرای «کارل مارکس» دانست و او را با افرادی نظیر هوگو
چاوز و مورالس در عصر حاضر همتراز کرد و البته با این تشبیه معالفارق
خواست تا جهانبینی ضدامپریالیستی را تنها یک روند تاریخی معمول و
بیحاصل ارزیابی کند. زیباکلام در این مطلب بدون آنکه قادر باشد اندیشه
انتظار را در گفتمان احمدینژاد درک کند، جهانبینی وی را تلویحا متعلق به
مارکسیسم دانسته است. وی اگرچه به عنوان تحلیلگر مسائل سیاسی شناخته
میشود اما در نگارش مقالات خود، یک شیوه جالبی که دارد و من از مطالعه
چند مورد از آنها دستگیرم شده، دستچین کردن بخشی از واقعیت برای رسیدن به
نتیجه مطلوب خود و مکتوم گذاشتن مابقی واقعیات است ولو اينكه بخش اصل مطلب
باشد. البته او با استفاده از این شیوه ظاهرا افراد خاصی را به عنوان
مخاطب خود در نظر میگیرد چرا که افراد با ضریب هوشی متوسط هم متوجه این
نقیصه میشوند. نادیده گرفتن ظهور «منجی عدالتگستر» در مطلب اخیر آقای
زیباکلام و البته بسیاری از اصلاحطلبان، یک واقعیت غیر قابل انکار است.
شاید لازم باشد بازگردیم به چند سال عقبتر و مقطعی از دولت آقای
خاتمی؛ زمانی که کشور ما در اوج سازش با سران غرب به یکی از محورهای شرارت
متهم شد و تنها بهانه این اتهام، وقوع حادثه 11سپتامبر و ترس از تحقق
پیشگویی نوستراداموس بود. نوستراداموس پیشگوی معروف فرانسوی است که به
اعتقاد طرفدارانش وقایع مهم جهان را پیشبینی کرده است، از جمله حوادثی
نظیر انقلاب فرانسه، ناپلئون بناپارت، هیتلر، جنگهای جهانی و تخریب اتمی
شهرهای هیروشیما و ناکازاکی. نوستراداموس در یکی از پیشگوییهایش نسبت به
وقوع یک انقلاب عظیم جهانی و پیروزی ایران خبر داده است. به دنبال احساس
خطر از وقوع چنین امری بود که ترورهای خونین و بمبگذاری در اماکن متبرکه و
سرکوب شیعیان توسط سردمداران قدرت و ثروت در جهان شدت یافت و سرویسهای
جاسوسی آمریکا و اسرائیل با تحقیقات گسترده روی موضوع حکومت جهانی حضرت
مهدی موعود (عج) و علائم ظهور منجی آخرالزمان اقدام به سرکوب هرگونه حرکت
مشکوکی کردند. در این تحقیقات 3 نشانه سیدیمانی، سیدخراسانی و سفیانی به
عنوان علائم حتمی ظهور آخرین منجی شناخته شد. نکته قابل تامل در اینجا،
اهمیت ویژه و راهبردی به این مساله از سوی دولتهایی است که در عمل
اعتقادی به مساله ظهور منجی آخرالزمان نداشته و اساسا نجات و سعادت بشر را
در پیروی از لیبرال سرمایهداری و فتح مراتب مادی بیشتر میدانند. حال
آنکه در مرامنامه جریان اصلاحطلبی که از درون یک کشور اسلامی و معتقد به
ظهور منجی آخرالزمان برخاسته است، این مساله، بسیار کمرنگ و در حاشیه قرار
دارد و نهایتا در حوزه مسائل دینی مورد توجه قرار میگیرد و نه
تصمیمسازیها و تصمیمگیریها و ارائه راهبردهای سیاسی، بنابر این
نهتنها رویکرد این جریان در به حاشیه راندن دین در حوزه سیاست از یکسو و
چنگ زدن به آن در مواقع حساس و احتمال خطرات جناحی از سوی دیگر،
ماکیاولیسم دینی را که از خطرات حکومت مذهبی است باب میکند، بلکه
بیتوجهی به اندیشه انتظار در مسائل سیاسی، عملا همراهی با نظام لیبرال
سرمایهداری و کمک به تحقق حاکمیت آن خواهد بود که نقطه مقابل نظام اسلامی
و فاقد هرگونه مشروعیتی است.
شیوا جاوید
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 21:14  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|

در چند روز اخیر عطاءالله مهاجرانی در گفتوگو با بی بی سی، مدعی شده که در
دهه سوم انقلاب، کتاب «ولایت فقیه»، اثر امام راحل متروک و کتاب «نگاهی
گذرا به نظریه ولایت فقیه»، اثر آیتالله مصباح را جایگزین آن کردهاند و
در تحلیل خود، ادعا كرد که امام در تبیین نظریه «ولایت فقیه»، «عدالت» را
از شرایط ولی فقیه ذکر کرده است، در حالی که در کتاب آیتالله مصباح، سخنی
از عدالت ولی فقیه ذکر نشده است.
نمیدانم که برخي، چرا همیشه دیدگاه خود را مطابق با واقع میدانند
و اندک تفحصی در دامنه پژوهش خود نمیکنند. به نظر میرسد که این گروه،
اندیشهها و ذهنیتهای خود را اصل میدانند، نه دامنه پژوهش را! لذا بدون
اخلاق پژوهشی، آنچه خود میخواهند بر پژوهش سوار میکنند.
بررسی عدالت در آثار آيتالله مصباح یزدی، نیازمند مقالههای علمی و
پژوهشی متعددی است و در این اندک نمیگنجد، با اين همه سعی در نشان دادن
این نکته دارم که ولایت فقیهی که آيتالله مصباح یزدی تدوین کرده است،
منطبق با تبیین حضرت امام راحل است و نیز آیتالله مصباح در تئوریپردازی،
عدالت را از شرایط ولایت فقیه دانسته است که در این نوشته كوتاه، به قسمت
دوم میپردازم.
آیتالله مصباح عکس آنچه مهاجراني مدعی شده بود، عدالت را از شرایط
ولی فقیه میداند، و در این مورد نه تنها با امام راحل بلکه باتمام فقهای
ماقبل خود، مشترک است وکافی بود که این شخص مدعی روشنفکری ، تتبعی کوچک نه
در همه آثار، بلکه در کتاب مورد استناد خود، (نگاهی گذرا به نظریه ولايت
فقیه) بیندازد. ایشان در کتاب مذکور از صفحات 83 تا 96 به بیان شرایط ولی
فقیه پرداخته است که در این صفحات،احراز فقاهت، تقوا و مدیریت از مهمترین
شرایط بیان شده است: «اقربيت و نزديكى يك حكومت به حكومت معصوم (ع)در سه
امر اصلى متبلور مىشود: يكى علم به احكام كلي اسلام (فقاهت)، دوم شايستگى
روحى و اخلاقى به گونهاى كه تحت تأثير هواهاى نفسانى و تهديد و تطميعها
قرار نگيرد (تقوى) و سوم كارآيى در مقام مديريت جامعه كه خود به خصلتها و
صفاتى از قبيل درك سياسى و اجتماعى، آگاهى از مسائل بينالمللى، شجاعت در
برخورد با دشمنان و تبهكاران، حدس صائب در تشخيص اولويتها و... قابل
تحليل است» (نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه، ص 85) واضح است که دست یابی
به تقوا، جز در سایه عدالت ممکن نیست، حال شاید بنا به نظر برخي بتوان کسی
که عادل نیست و دچار فسق و فجور است را باتقوا نامید!؟ که در این صورت
تقریری از عدالت دادهايم که تاکنون هیچیک از علمای اسلامی و حتی هیچ
فیلسوف اخلاقی آن را بیان نکرده است!
امام راحل درکتاب شرح حدیث جنود عقل و جهل مطلب گرانبهایی در مورد
عدالت فرمودهاند که فتح بابی در موضوع ماست: « بدان که عدالت عبارت است
از: حد وسط بین افراط و تفریط و آن از امهات فضایل اخلاقیه است؛ بلکه
عدالت مطلقه، تمام فضایل باطنیه وظاهریه و روحیه و قلبیه و نفسیه و جسمیه
است .... و مختص به انسان کامل است» (صفحه 145) و شهید مطهری درتعریف تقوا
گفته است تقوا یک حالت روحی و ملکه اخلاقی است که هر گاه این ملکه در
انسان پیدا شد میتواند از گناه پرهیز کند . با این مقدمات میتوان گفت که
اگر کسی که عدالت نداشته باشد، و ظلمی را مرتکب شود، معصیتی را انجام داده
است، لذا از دایره متقین خارج شده است. لذا با این مقدمات، واضح است که
آیتالله مصباح (در صفحات 83 تا 96 کتاب نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه )
در تبیین شرایط ولی فقیه، بدون اینکه از لفظ عدالت استفاده کند، عدالت را
از منظر اسلامی تئوریزه کرده است.
( واضح است که تبیینهای مختلفی از عدالت شده است) و از اینها که
بگذریم، استاد مصباح یزدی در صفحه 111 کتاب مذکور، دقیقاً لفظ عدالت را به
عنوان یکی از شرایط ولی فقیه آورده است: «از شرايط ولى فقيه، «عدالت» است
و شخص عادل كسى است كه بر محور امر و نهى و فرمان خدا، و نه بر محور خواهش
نفس و خواسته دل، عمل مىكند».
جناب استاد مصباح در کتاب انقلاب اسلامی و ریشههای آن نیز در بیان
اوصاف رهبر شایسته، عدالت،تقوا و ورع را از ویژگیهای مهم دانسته است:
«رهبر نیز، مانند هرکس دیگری، منافع و خواستههای مادی و دنیوی دارد که
ممکن است باهدف نهایی که مراد ومقصود اوست، تنافی و تضاد داشته باشد. از
این رو اگر تهذیب نفس و تطهیر اخلاق نکرده باشد و خود را چنان نساخته باشد
که در مورد تزاحم خواستههای دنیوی با مقاصد اصلی، جانب این یکی را بگیرد
و آنها رافرو گذارد، به پیشرفت قیام و نهضت و وصول به هدف و مقصد، امید
چندانی نخواهد بود» (صفحه 104) . لذا دیده شد که آیتالله مصباح هیچگاه
عدالت را از شرایط ولی فقیه خارج نکرده است، بلکه به بهترین وجه، عدالت
ولی فقیه و حاکم اسلامی را تئوریزه کرده است.
حال که سخن از شرایط ولی فقیه شد،بحث مشروعیت از حاکمیت فقیه، لازم
است. استاد مصباح یزدی معتقد است اصل تشريع حكومت و حاكميت فقيه از طرف
خداوند و امام زمان (عج) است و لذا آن فقیه هم بايد به نوعى به اجازه آن
حضرت انتساب پيدا كند، این انتساب در عصر حاضر، از طریق نسب عام است، یعنی
امام ویژگیهایی را بیان ميكند که اگر در فقیهی یافت شد، او ولی فقیه
است، لذا فقيه جامع الشرايط همان فرد اصلحى است كه در زمانى كه مردم از
وجود رهبر معصوم محروماند از طرف خداى متعال و اولياى معصوم (ع) اجازه
اجراى احكام اجتماعى اسلام به او داده شده است. (صفحه 91، نگاهی گذرا به
نظریه ولایت فقیه). استاد مصباح تحقق و استقرار حاكميت و حكومت ولی فقیه
را بستگى به قبول و پذيرش مردم میداند. (صفحه 89، همان). و این نظریه
استاد، نیز توسط آیتالله جوادی آملی(ولایت فقیه، ولایت ولایت فقاهت
وعدالت، صفحه80) تبیین شده است.
استاد مصباح معتقد است همانگونه که در مسئله تقليد، هر مسلمانى كه
خودش متخصص در استنباط و شناسايى احكام دين نيست بايد از كسى كه چنين
تخصصى را دارد، كه همان مجتهد است، تقليد كند. در اين مسئله هم وقتى كسى
به دنبال تعيين مرجع تقليد براى خودش مىرود اين طور نيست كه مىخواهد به
مرجع تقليد مشروعيت بدهد و او را مجتهد كند بلكه آن شخص قبل از تحقيق ما
یاواقعاً مجتهد هست و يا واقعاً مجتهد نيست و صلاحيت براى تقليد ندارد. ما
با تحقيق فقط مىخواهيم «كشف» كنيم كه آيا چنين صلاحيتى در او وجود دارد
يا ندارد. بنابراين، كار ما «خلق و ايجاد» آن صلاحيت نيست بلكه «كشف و
شناسايى» آن است. در مورد
ولى فقيه هم مسئله به همين ترتيب است. يعنى با نصب عام از ناحيه
خداوند و امام زمان (عج) فقيه حق حاكميت پيدا كرده و مشروعيت دارد و ما
فقط كارمان اين است كه اين حق حاكميت را كه واقعاً و در خارج و قبل از
تحقيق ما وجود دارد كشف و شناسايى نماييم. البته اين كشف بدان معنا نيست
كه اين شخص خاص، مورد نظر امام زمان(عج) بوده است بلكه همانطور كه گفتيم
اين مسئله نظير كشف و شناسايى مرجع تقليد است كه در آن مورد هم شخص خاصی
براى تقليد معين نشده بلكه يك سرى ويژگىهاى عام بيان شده و هر كس داراى
چنين ويژگىهايى باشد مرجعيت او مورد قبول و رضاى خدا و امام زمان(عج)
خواهد بود. (نگاهی گذرا به نظریه ولایت فقیه، صفحه73 و 74).
منبع
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:4  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|

هرکجا شمع بلا افروختند
صد هزاران جان عاشق سوختند
...
گرامی باد یاد و نام تمامی شهدای انقلاب اسلامی ایران بالاخص شهدای هشت سال دفاع مقدس...
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:20  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|


به راستي فلسفه قرن بيستم از چه زماني آغاز شده است. آيا تقويم و ساعت
گرينويچ ميتوانند آن را بياغازند. «ژان لاگوست» در «فلسفه در قرن بيستم»
به صورتي ضمني شكافي كه «فرگه» ايجاد كرد را انتخاب مينمايد: «ميتوان
گفت كه فلسفه با طرح نظر فرگه بر سر يك دوراهي قرار گرفته است.» به اين
معني كه حقايق علمي يا وابسته به يك موضوع بشري (فاعل شناسايي) يا تابع يك
جامعه يا يك عصر و دوره است و براي پژوهش درباره آغاز پيدايش
حقايق(تمثلات) ميشود به تحليل روانشناختي و تاريخي و پژوهش در اصل و
سابقه چيزها پرداخت و يا اين كه برعكس اين حقايق اعتبار عيني دارد و از
تاريخ و جامعه و تمثلات شخصي انساني كه آنها را اخذ و درك ميكند مستقل
است و بدين ترتيب از حكم محكمه روانشناسي آزاد شده، متعلق منطق نوين قرار
ميگيرد. اين تقابل و انفصال ميان «نيچه» و فرگه و به عبارت ديگر، اين
تضاد آشكار به تدريج برفلسفه معاصر غالب شده و تا اندازهاي تبيين ميكند
كه چرا تقابل تقريباً غيرقابل حلي ميان جريان فلسفه تحليلي ملهم و متأثر
از رياضيدان «ينا» (فرگه) و جنبش و نهضت فكري تفكيك (هايدگر، دريدا، دلوز
و فوكو) وجود دارد.
فرگه به همراه «مور» و «راسل» هر كدام به شكلي سعي داشتند منطقي يكه
بر مبناي زبان دقيق رياضي پايهريزي كنند. توجه فرگه به اجزاي حقيقي جمله
و حتي ادات ربط و حروف عطف و انفصال و نفي و شرط ... پاي وي را به تحليل
جملههاي مركب كشاند كه گمان ميكرد جهت آنها تابع درستي و نادرستي جملات
ابتدايي است.
«راسل» با نظريه «شرح اسم» مناقشاتي راه انداخت كه هنوز چه در
دانشگاههاي لندن و نيويورك و چه در ايران تكرار و بررسي ميشود. براي او
جالب بود بداند چگونه مثلاً جمله «نويسنده رباعيها» را به «خيام» ارجاع
ميدهد. او در كتاب «مسائل فلسفه» دو نوع شناسايي را در مقابل هم قرار
ميدهد: «يكي شناسايي از طريق بيان اوصاف و شرح اسم كه با واسطه و مشتق
(استنباطي) است و ديگر شناسايي بيواسطه كه در ادراك بسيط صورت ميگيرد و
تنها همين است كه ما را متقاعد ميسازد تا وجود اشيا را بپذيريم.
مباحث و مجادلات اين دوره باعث ميشود كه ويتگنشتاين گمان كند
ميبايست پا به عرصه بگذارد تا به كژفهميهاي «رساله منطقي ـ فلسفي» پايان
دهد. جزوهاي كه بعدها حكم يك كتاب مقدس را در حلقه وين يافت.
به نظر او فلسفه نوعي سعي و فعاليت بود كه غايتي جز «روشنساختن»
منطق فكر ندارد اما همين كتاب نيز جمله عجيبي دارد: «قضايايي كه من بيان
ميكنم بيمعني است». فردريك وايزمن، فيزيكدانان و رياضيداناني مثل هاني
هان و كورت گودل و اقتصادداناني مثل اوتونويرت در سال 1922 بدون شنيدن اين
جمله در اطراف موريتس شيليك گرد آمده و مذهب تحصلي را بنيان گذاردند.
عبارت مورد علاقه آنها يعني كلمه «مهمل» اينجا و آنجا بارها از قلم
«كارنپ» مشهورترين نماينده وين بر قضايايي رواداشته ميشد كه هيچ وسيله و
ابزاري (دستگاههاي منطقي و تجربه و آزمايش) براي سنجيدن آنها وجود نداشت.
احكام مابعدالطبيعه، اخلاق، زيباييشناسي و همچنين كلماتي مانند مبدأ و
عدم به صراحت از حوزه فعاليت ايشان كنار گذاشته شد.
كارنپ و دوستانش احكام تحليلي (قابل تبيين و اثبات در دستگاههاي
منطق) و تأليفي (قابل مشاهده و اثبات در رفتارهاي تجربي) نيز از يكديگر
جدا ميشدند. اما «كواين» كه هنوز «بزرگ داشته ميشود» با نوعي كلگرايي
ظهور كرد تا نشان دهد جدا كردن قضاياي تحليلي و تأليفي امكانناپذير است.
وي با مقاله «دو حكم جزمي تجربهگرايي» غوغايي به پا كرد و تعاريف
كانت و فرگه از «تحليلي» را جداً زير سؤال برد. زبان و نظريه معنا را جدي
گرفت. با نظريه ترجمه بنيادين غيرممكن بودن ترجمه را در بستهاي كه عبارت
«گاواگايي» بر آن ميدرخشيد نشان داد.
مباحث زيادي حول سورها و جهتها در منطق ابراز داشت و استاد خود
(كارنپ) را «سادهلوح» خواند. همزمان اين ويتگنشتاين بود كه پس از ده سال
تدريس در دبستان و باغچهباني در كليسا در تودهاي از شكاكيت بازگشت. در
زمان حيات او از ميان كتابهايش تنها دو لغتنامه بي اهميت براي نوباوگان و
همان رساله منطقي ـ فلسفي به چاپ رسيده بود.
اما كتابهاي «پژوهشهاي فلسفي» و «دفترهاي آبي قهوهاي» كه بعد از مرگش به چاپ رسيد، سراسر قرن بيستم را از هيجان متورم نمود.
ويتگنشتاين به «مجموعه مركب از لفظ (كلمه) و آن فعاليت بشري كه لفظ
مزبور در آن به كار رفته» بازي زباني گفت و آن را همچون پايهاي در معرفت
بشري به كار برد. هر چند در درسگفتارهايي «در باب يقين» شكاكيت مطلق را
غيرممكن دانست اما يقينها را همان بازيهاي زباني مورد قبول قلمداد كرد.
تفسير او اين بود كه شك كلي، از نوع شك شكاكان قديم يا شك دكارتي، درواقع
غيرممكن است.
به نظر او شك در مورد يك قضيه جزيي معقول است اما شك كلي ناشي از
كاربرد نينديشيده زبان در فلسفه است. مثلاً آيا كسي ميتواند بدون آن كه
شك خود را تعبير كند شك كند؟ دكارت نميتواند در اين جمله كه «شيطان همه
حيله خود را براي فريب من به كار برده است» در معني الفاظ «كسي را فريب
دادن» شك نمايد. به نظر او «بازي زباني هيچ مبنايي ندارد و مؤسس بر هيچ
اساسي نيست. اين بازي توجيه عقلي ندارد (و البته نامعقول هم نيست) بلكه در
حكم صورتي از زندگي ما است» صوري كه ميتوانيم آنها را و البته با آنها
ديگر چيزها را توصيف كنيم.
وين، آبستن گرايشهاي گوناگون بود. «نويرت» زبان عامه و زبان فيزيك
را با هم آميخت. او را هنوز با تمثيل كشتي، بسيار، به ياد ميآورند. وقتي
كه ميگفت: «مانند دريانورداني هستيم كه ناچار بايد كشتي خود را بر روي
امواج دريا تعمير كنيم. آنان كه در دريا هستند نميتوانند در خشكي فرود
آيند و كشتي خود را با بهترين قطعات از نو بسازند. نويرت بر آن نبود كه
حقيقت را مطابق با واقع بداند. بلكه ميگفت كه تناسب و تناسق ميان احكام
علمي ضامن حقيقت است. از آن سو «آير» در 26 سالگي كتاب «زبان ،حقيقت و
منطق» را نوشت. دستور زبان را مبدأ خطا دانست و با كتاب مسئلهشناسي همه
چيز را از نو آغاز كرد.
در حوزه غيرانگليسي شايد هيچكس به اندازه هوسرل به ايشان نزديك
نباشد. او پس از آن كه فرگه به روانشناسي وي خرده گرفت خود در صف منتقدين
روانشناسي درآمد. سوداي پديدارشناسي را قوت بخشيد و زماني شبيه به دكارت
شد كه حكم كرد كه هنگام تحليل مسائل ميبايست بخشهاي زيادي از آن را
اپوخه كرد (در پرانتز گذاشت تا فعلاً به آن نينديشيم) تا به خودآگاهي
آزاد از مقبولات عادي و «سطحي» يعني خودآگاهي محض يا شبه متعالي رسيد.
او به جاي آن كه حيث التفاتي دال ها به عالم خارج را متذكر شود به خود آنها براساس يك نوع بيناذهنيت پرداخت .
مروري بر كتاب «فلسفه در قرن بيستم» اثر ژان لاگوست
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:14  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|