تبليغاتX
فراموش خانه
وبلاگ شخصی سید محمد مهدی دزفولی

در خبر است که روزی آن عارف عاشق و آن کاشف لایق ، شاه شمشاد قدان و خصم قسم خورده ی دیوان و ددان، مسعود افشار با سرور و شادی ، بر میدان غاز اندر شدی و جمعی از مریدان، بیش از صد و پنجاه تن بازو به هم ، چون لشگر مورچگانی که دور ملخ مرده ای گرد آیند، به نزدش شتافتند و خاک خدمت بوسیدند. یکی از میانه بجستی و گفتی : یا شیخ! ما را اندرزی گوی تا نصب العین خویش گردانیم. رشاد به بانگی حزین آواز سر داد که از عطا ملک جوینی شنیدم که ذوالنون مصری را گفت : به دوستانم بگو هرچه شر و بی چارگی ماست از این مجازیت خواجه ی طوس است که عقیق نامی آن را مسئول است و دارو دسته اش همکاران او
مریدان چون این بشنیدند جملگی جامه ها دریدند و نعره ها زدند و روی به آب دو دیده شستند

همچو شلاقی که بر خر میزدند
جملگی گریان شده عر می زدند

جهودی تارک الصلات و شارب الخمراز میدان گذر همی کرد و چون بر حالت ایشان نظاره کرد حیران همی گفت ؟ یا للعجب ! این چه فعل است؟ 
منصور کیایی واعظ از ایوان اشکوبه اش نعره بر آورد : فعلیست نه مناسب حال درویشان .

امید نام نا امیدی که فرقدان صفت است هم از شیخ ما پرسید ای شیخ مسعود چگونه است که رویت شدی با فردی در انقلاب تهران اما جوابی نمی گویی و تکذیبش می کنی؟

شیخ با عصبیت تمام گفت شما دراویش آدم نمی شوید جز در محضر خداوند سبحان که شاید الله جل جلاله شما را پاک گرداند.این بگفت و جمع دراویش به همراه ترکی الیار نام خندیدند و برفتند و همی شیخ ما را به سخره همی گرفتندی...

پ.ن:یا للعجب...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:18  توسط سید محمد مهدی دزفولی  | 

نشسته بودی گوشه اتاق و با قیچی توی دستت بازی می کردی . انگشت هایت قیچی را نوازش می کرد و قیچی خیلی سریع باز و بسته می شد انگار دو تا آدم که هرچقدر یکی به هرچه می زند نمی تواند دیگری را رام کند . با لبهای بسته آهنگی را انگار مرور می کردی و صدایش توی اتاق خالی اکو می شد . پاهایت را به شدت به هم فشرده کرده بودی و موهایت به هم ریخته و نا مرتب و تیز شده هر کدام به سمتی بودند و آندقر بلند نبودند که روی شانه هایت را بپوشانند .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:8  توسط سید محمد مهدی دزفولی  | 

                                                از ما هم که گذشت

                                باید به ابر بیاموزیم که از عطش گیاه نمیرد.

                                                           ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:36  توسط سید محمد مهدی دزفولی  | 

اردیبهشت ماه...

بوی باران...

ما را چه مربوط؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 14:18  توسط سید محمد مهدی دزفولی  |