در خبر است که روزی آن عارف عاشق و آن کاشف لایق ، شاه شمشاد قدان و خصم قسم خورده ی دیوان و ددان، مسعود افشار با سرور و شادی ، بر میدان غاز اندر شدی و جمعی از مریدان، بیش از صد و پنجاه تن بازو به هم ، چون لشگر مورچگانی که دور ملخ مرده ای گرد آیند، به نزدش شتافتند و خاک خدمت بوسیدند. یکی از میانه بجستی و گفتی : یا شیخ! ما را اندرزی گوی تا نصب العین خویش گردانیم. رشاد به بانگی حزین آواز سر داد که از عطا ملک جوینی شنیدم که ذوالنون مصری را گفت : به دوستانم بگو هرچه شر و بی چارگی ماست از این مجازیت خواجه ی طوس است که عقیق نامی آن را مسئول است و دارو دسته اش همکاران او.
مریدان چون این بشنیدند جملگی جامه ها دریدند و نعره ها زدند و روی به آب دو دیده شستند
همچو شلاقی که بر خر میزدند
جملگی گریان شده عر می زدند
جهودی تارک الصلات و شارب الخمراز میدان گذر همی کرد و چون بر حالت ایشان نظاره کرد حیران همی گفت ؟ یا للعجب ! این چه فعل است؟
منصور کیایی واعظ از ایوان اشکوبه اش نعره بر آورد : فعلیست نه مناسب حال درویشان .
امید نام نا امیدی که فرقدان صفت است هم از شیخ ما پرسید ای شیخ مسعود چگونه است که رویت شدی با فردی در انقلاب تهران اما جوابی نمی گویی و تکذیبش می کنی؟
شیخ با عصبیت تمام گفت شما دراویش آدم نمی شوید جز در محضر خداوند سبحان که شاید الله جل جلاله شما را پاک گرداند.این بگفت و جمع دراویش به همراه ترکی الیار نام خندیدند و برفتند و همی شیخ ما را به سخره همی گرفتندی...
پ.ن:یا للعجب...
باید به ابر بیاموزیم که از عطش گیاه نمیرد.
...
بوی باران...
ما را چه مربوط؟؟؟