+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 19:14  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 14:21  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
پناه بر خدا وقتی این حس نوستالژیک مثل خوره به مغز آدم می افته!!! دیوانه کننده میشود تا وقتی دست از سر انسان بردارد!!!این روزها دائم فکر گذشته ها را میکنم.از دبستان تا دانشگاه و چیزهایی که خاطره شده اند و گذشته اند...
پ.ن:دائم یاد گذشته می افتی و ...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 17:24  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
محو این روزها میشوم.محو فکر کردنهایم.محو آن گوشه ای از جهان که به آن خیره شده ام...
محو تمام لحظاتی که فقط غربت هستند.
رو به روی سنگ مزار همت و چراغی و چمران و افشردی ... ایستاده ام و خیره خیره نگاه میکنم.صدای ندبه می آید...
"این الطالب و بدم المقتول بکربلا..."
جمعه ۱۴/فروردین ماه/۱۳۸۸
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 16:38  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
و ناگهان 21 سالگی و پایان 20 سالگی. 1 سال دیگر هم رفت...
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 19:41  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|