+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:38  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
اینجا تهران است مرکز ثقل جهان من...
پ.ن:شاید باز هم حس سرگیجه ی سماعی است اما ما را چه مربوط؟...
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:3  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
آفتاب
آفتاب روی زمین آفتابگردان
بگو به من چه کرده ای با ماه؟
او در آسمان است و من بر زمین
اما هر دو یک تقدیر داریم
چون دور خود می چرخیم
مانند دیوانه ها در خانه مجانین
روبر دسنوس
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:42  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
در کافه ها هدر رفتم
مثل قهوه ای که بر می گردد
در سینماها حذف شدم
مثل پلان های بد فیلم
خیابان ها مرا به اداره پلیس بردند
وهنوز این کابوس ادامه دارد
پادشاهی
دریا را شلاق می زند
تا رامش کند
ماهیان جیغ می کشند
می ترسم
یخ می زنم
می میرم
اما از خواب بیدار نمی شوم.
رسول یونان
همه چیز داستان است . داستان های زیاد و مختلف و پست مدرنی که هیچ کدام ته ندارند که هیچ کدام تمام که نمی شوند هیچ ادامه هم ندارند انگار اما در واقع ادامه دارند و جایی توی ذهنی مریض ادامه دارند و هیچکس فکر نمی کند باور نمی کند که داستانش جایی ادامه داشته باشد آن هم توی ذهنی مریض و بی نهایت ساکت . داستان ها جاهایی با هم برخورد می کنند که هم خوب است و هم بد است و حقیقتا اینطور است که کیفیت چیز مبهمی است پس نمی توان گفت که شیرین یا تلخ یا خوب یا بد یا این طور چیز ها اما می توان گفت عصبی . عصبی نه یعنی بد . عصبی . داستان های آدم ها مثل دنباله آنها هیچوقت تمام نمی شوند و ذهن مریض نگاهدار آنها گاهی آنها را با هم مخلوط می کنند طوری که آدم های این داستان با آدم های داستان دیگر تنشان به تن هم می خورد حتا گاهی برای همدیگر بیمار می شوند حتا گاهی برای همدیگر میمیرند و حتا گاهی برای همدیگر ، همدیگر را می کشند و خراب می شوند اما چیزی تمام نمی شود و داستان ها ادامه دارند ، عصبی و ادامه دار . داستانهایی که هر آدم با خودش به ذهن مریض می آورد به محض وارد شدنشان به ذهن مالکیتشان کمرنگ می شود و دیگر اهمیتی ندارد که حصاری دور هر داستان باشد یا نه و مثل سریال ها به هم ربط پیدا می کنند ربط های دور و گاهی هم نزدیک و ناگهان مادر یکی می شود معشوقه ی دیگری یا دو دوست می فهمند که باید گردن همدیگر را بجوند . داستان ها را نمی شود پاک کرد . شاید تعلیق ، شاید کند اما پاک نمی توان کرد و هرکسی که پایش را به ماشین تو گذاشته باشد یک روز دیگر راه فراری ندارد مثل همان زن که برایش از آن موزیک لارا فابیان می گفتم که برای دخترش - دختری که ندارد - خوانده است و مثل اینکه یک ترانه ی عاشقانه را بخواند آدم را اسیر می کند ، توضیح می دادم و به پایین گیشا که رسیدیم پیاده شد . شک ندارم که جایی از داستان ها حضور این زن را خواهم دید . روایت وحشیانه ایست قبول دارم اما متوقف کردن معنایی ندارد .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:42  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
همیشه کسی نگران است همیشه کسی دست هایش خیس می شود همیشه کسی پوست لبش را می کند تا خون بیفتد همیشه کسی پایش را که روی پایش می اندازد آنقدر تکان می دهد تا همه کلافه شوند همیشه کسی می دود همیشه کسی نمی رسد همیشه همین بوده است...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:41  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
می دانم آدمهای اطراف من گاهی خوب هستند و گاهی بد...
دوستشان دارم آدمهایی که با آنها بودن برای من معنا میدهد.وقتی که با دوستانی بوده ای و مدتی آنها را ندیده ای دوباره روبرو میشوی احساس خوبی پیدا میکنی.اما راستی چرا هنوز این شهر برای من بوی غربت دارد!؟
هوای این شهر بارانی است... زمینش هنوز بوی وسعت تنهایی دارد...
تبریز
۸/ آ ب ا ن م ا ه / ۸۷
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:58  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
یادت می آید رفته بودی خبر از وسعت تنهایی بیاوری...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:54  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
راستی میدانم...
باد بوی کسان من را میدهد...
پ.ن:گفته بودم خانه ای خریده ام بی در بی پرده بی پنجره بی دیوار...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:52  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|