مسعود جان تسلیت می گویم...
پ.ن1:سخت است دیدن سختی کشیدن یک دوست خوب... زندگی است دیگر...
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 22:59  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
سلام حال همه ی ما خوب است...
ملالی نیست جز گذر خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود...
غربت این شهر برایم زیادی می کند
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:45  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
قربان
خسته نشده اید
از هر روز چرخاندن ٍ نگاه ٍ مهربانتان
در مربای ابرها ؟
ولادیمیر مایاکوفسکی
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:22  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
بین کاشیهای این شهر گیر کرده ام...
چشمانم به آسمان است و رنگ آبی را خاکستری میبینم.دلم هوای خیلی چیزها دارد...
دوست داشتم زمان و مکان برایم جور دیگری معنا میشد...
ماه مبارک امسال هم غریب تر از هر سال گذشت.یاد سحرها و دم افطار و افطاری بچه ها هم توی ماه مبارک امسال بخیر...
پ.ن:مهر ماه ترین مهر ماه
نوشته شده در گوشه ای غریب از این شهر غربت زده
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:10  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
صدای آواز استاد فضای اتاق را پر کرده است...:
پر کن پیاله را کین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
... فریدون مشیری
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 17:2  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
دوباره بیماری اسطوره پرستی من اوج گرفته است...
در خیابان فرهنگ فولکلور یاد میگیریم و به قول روشنفکران عامی!حس نوستالژیکمان گل می کند!!!اسطوره هایم کجا هستند؟
پ.ن:چه پیچیده!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:50  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...
پ.ن:راستی اینو از کی شنیده بودم؟
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 15:47  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
یاد شبگردیهای تبریز و مشهد بخیر...
دلم هوای سرد میخواد.هوای سرد سرد
دوست دارم آه بکشم ...
آهای پاییز زودتر بیا
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:39  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو...
چقدر گاهی دوست داشتنی میشوی شاملو!
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:35  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|