اینجا مرا میبرد...
مشهد
حرم ثامن الحجج ظهر یک روز تابستانی...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:8  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
زمان زود سپری میشود...
تا به پشت سرت نگاه میکنی همه چیز تمام شده است...
غربت وجودم را میگیرد و من خیره خیره به اسمان نگاه میکنم...
خدا هم فاصله گرفته است از من تا مبادا آلوده نشود!!!
سخت است رسیدن به انکس که دوستش داری آقا
...
ظهر یک روز گرم تابستانی
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:21  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 21:10  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
وقتی همه چیز بر سرت خراب میشوند و دنیا سر ناسازگاری دارد...
پ.ن۱:غربت و دلتنگی زیاد است...
پ.ن۲: رها کنید مرا...
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 12:17  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|
تمام شده است.تمام آنچه که دوست داری تمام شده است.همه چیز برایت خاطره میشوند.خاطراتی گنگ و دور که هر وقت دلت میگیرد یادشان میکنی و های های گریه میکنی.زندگی زود میگذرد و تمام میشود.دل خوش نمی کنم به دیروز و امروز و فردا...
مفهوم امروز زندگی برایم دقیقا همین خاطرات بکر و زیباست و غربتی که حس میکنم.دلم زیبایی میخواهد...
آدمهایی را که دوستشان داری میروند و تو از دور فقط میتوانی نگاه کنی...
غربت یعنی زندگی - زندگی یعنی غربت
پ.ن:اینها حرف دل است.یقینا متوجه عمق احساس نمیشوی...
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 1:7  توسط سید محمد مهدی دزفولی
|