بلند
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز...
ای کاش من دانای کل بودم...
گنگ گنگ شدم از این اتفاق پیش آمده
خدایا بخیر کن
حوصله ای نیست و این چیزها هم عادی شده است...
دوست دارم بروم و بازگشتی نباشد و زار زار گریه کنم...
دل پری پیدا کرده ام از این زندگی
ظاهرا نهیلیست شده ام!
گویا!!!
گناه
گناه
تمنا برای پاک شدن با غسلی...!!!
زندگی ما هم شده است عادت نفوس
نقش اقتصادى زنان تا سال ها پيش در چارچوب خانه تعريف مى شد. زنان در خانه و مردان در بيرون. تنها در مناطقى كه كشاورزى و دامدارى اساس اقتصاد خانواده بود، زنان نيز فعال بودند؛ اما در جوامع شهرى به دليل آن كه زنان از نظر تحصيلات و آموزش در سطح پايينى قرار داشتند، شغلشان محدود به كارهاى خانه اى مثل خياطى و آرايشگرى مىشد كه آن هم بيشتر مخصوص زنان سرپرست خانواده بود.
با تغيير ساختارهاى اجتماعى و افزايش تعداد زنان و دختران در دانشگاه ها، حضورشان نيز در واحدهاى كارى بيشتر شد. بيشترين انگيزه براى ورود به عرصه هاى كار و اقتصاد، علاقه به فعاليت هاى اجتماعى و داشتن سهمى بيشتر در جامعه بود.
اما سالهاى اخير وضعيت نامناسب اقتصادى و تنگناهايى كه ايجاد كرده، ديگر تنها كار كردن مرد خانه كفاف زندگى را نمى دهد و اكنون زنان شاغل نيز عهدهدار تامين معاش خانه در كنار مردان شده اند.
نرخ تورم بالاى ۱۴ و ۱۵ درصدى و گرانى هاى هرساله، عرصه را چنان تنگ كرده كه داوطلبان كار هر روز بيشتر مى شوند. اين در شرايطى است كه با وجود نيروى كار بالا در ايران، به دليل عدم تحقق برنامه هاى اشتغال زايى موجب شده بازار كار براى ۸۰۰ هزار نفر نيرويى كه سالانه وارد بازار كار مى شوند، وجود نداشته باشد و نرخ بيكارى كشور در سال ۸۶ به رقم ۱۵.۴۱ درصد برسد.
نبود بازار كار، باعث شده كه افراد براى تامين هزينه هاى زندگى، خود دست به كار شوند و بازارى ايجاد كنند. اين مساله محدوده سنى و جنسى ندارد. گاه دانشجويان، كارهاى دستى و هنرى خود را در خيابان، ميدان ها و مراكز شهر و يا مترو عرضه مى كنند.
مترو و كابين هاى مخصوص بانوان يكى از نقاطى است كه مى توان تعداد زيادى از اين زنان را ديد. از دختران ٢٠ تا ٣٠ ساله و دانشجو تا زنان ٣٠ تا ۶۰ ساله.
دستمال سفره، سيم ظرفشويى، لباسهاى زير و مايو، لوازم آشپزخانه، كيف پول و آرايش، جواهرات بدلى و چيزهاى ديگر از جمله اجناس اين زنان است كه در ساك هاى بزرگ و زير چادرهايشان پنهان مىكنند و از اين قطار به قطار ديگر مىروند. از شمال شهر تا جنوب و از غرب به شرق. برايشان فرق نمى كند كجا مى روند. تنها فروش مهم است.
براساس قانون، دست فروشى در اماكن عمومى جرم است و اين افراد به دليل برهم زدن نظم اجتماعى، كارشان غيرقانونى است و ماموران در صورت مشاهده اين افراد بايد آنها را بازداشت كنند.
هر كدام از اين زنان كه تعدادشان را خودشان هم نمىدانند چند نفرند، چند بار بازداشت شده و اجناسشان ضبط شده است؛ اما تامين هزينه هاى زندگى چاره اى برايشان نمى گذارد.
جعفر ربيعى، مديرعامل شركت بهره بردارى مترو تهران، برخورد با زنان دستفروش را در راستاى طرح جمع آورى متكديان، كودكان خيابانى و دستفروشان معاونت اجتماعى شهردارى تهران اعلام مىكند كه از يك سال و نيم گذشته دنبال مىشود.
به گفته ربيعى: "براساس اين طرح با تمام افرادى كه در شهر عامل ناهنجارى محسوب مىشوند و به چهره شهر آسيب وارد مىكنند، بايد برخورد شود. متوليان مترو تهران نيز براساس درخواست مسافران، از مأموران پليس و شهردارى خواسته اند تا همچون ديگر نقاط در اين اماكن حضور داشته و با متخلفان برخورد كنند و مترو را از حضور اين افراد پاكسازى كنند."
به گفته مديرعامل شركت بهره بردارى مترو تهران، نوع برخورد با متخلفان براساس سابقه كار، وضعيت آنها و نوع كارى است كه انجام مى دهند.
دختر ۲۷ ساله اى كه "بندانداز" صورت مى فروشد، دانشجوى دوره فوق ليسانس شيمى است؛ اما به دليل آن كه كارى پيدا نكرده، براى تامين هزينه تحصيلش كار مىكند.
چند دانشجوى ديگر هم هستند كه چون كار را عار نمى دانند و نياز به پول دارند، كار مىكنند. همگى اجناسشان را از بازار مىخرند. چون كار دست، علاوه بر آن كه توليدش زمان بر است، سود چندانى برايشان ندارد، هرچند گاهى دختران دانشجوى هنر بعضى از كارهايشان را براى فروش به مترو مىبرند.
زنى ۴۵ ساله كه سالها پيش شوهرش را از دست داده، از ابتداى راهاندازى مترو شروع به دست فروشى كرده و آرزويش داشتن مغازهاى كوچك است تا بدون ترس از دستگيرى كار كند. او مى گويد:" اگر يك روز كار نكنم، براى فردا زندگيم لنگ مىمونه."
مترو و دست فروشى زنان خاص دختران دانشجو و زنان سرپرست خانواده نيست؛ مكانى است براى تمام زنانى كه كار و حرفه اى نياموخته اند يا سرمايهاى براى ايجاد شغل ندارند؛ اما چرخ زندگيشان با حقوق يك نفر نمى چرخد.
زنان و دختران، در گروه هاى سه يا چهار نفره در ميان مسافران و با فاصله از هم مىايستند و اجناسشان را تبليغ مىكنند. گاه سود روزانه شان پنج هزار تومان است و گاه تا ۳۰ هزار تومان هم مىرسد؛ اما تا نفروشند، از مترو بيرون نمىآيند.
زندگی هست
هیجان هست
...
امروز داشتم به زمان دبیرستان فکر می کردم به زمانی که با دوستان بودم و شاید خوش بودیم اما هیچ چیز رو درک و لمس نکردم و اما حالا بعد از گذشت ۲ سال:
قبل تر ها وقتی که کم درک تر بودم نسبت به حال در مدرسه ای درس می خواندم به نام اباصالح ( عج) در خیابان ظفر تهران.سال اول دبیرستان در این مدرسه نبودم و سال دوم وارد شدم تا پیش دانشگاهی.اوایل که تازه پا به محیط گذاشته بودم و شرایط برایم جدید بود و اما کم کم به محیط عادت کردم. دوستان با ما بودند و ما با دوستان و زندگی هم برایمان بود با حماقت های جوانی و شاید چیزهایی که الان فکر کردن به آنها برایمان مضحک باشد اما آن موقع مهم بود. جوانی است دیگر متوجهین که؟!
سید مجید بود و آن لهجه ی شیرین اصفهانی که مرا یاد داستانهای مجید ساخته پور احمد می انداخت . محسن بود که کشته ما را با آن طراحی کردنهایش. سهند و پاشا و امیر حسین و احسان و مصطفی و عباس و یاشا و مهرداد و سینا و صادق و ابراهیم و ... دوستان دیگر که هر کدام الآن بعد از این ۲ سال مشغول زندگی هستند و از خیلی ها هم بی خبر ... .
بعضی در ایران هستند و بعضی خارج از ایران و حتی شنیده ام که بعضی از رفقا ازدواج کرده اند و بعضی مشغول کار هستند و بعضی درس می خوانند.
روزگار خوبی بود . شاید کار زمان است که فقط خاطره باقی می گذارد و خاطرات سخت هم به مرور زمان و گذر زمان یک نوع شیرینی خاص پیدا می کنند.
هنوز هم حال و هوای کلاس ریاضیات ۲ جعفریان را دارم با آن حال و هوای جالب.کلاس زبان دکتر عطاری و کلاس دیفرانسیل مهندس راوش و هنوز هم بعد از ۲ سال که راوش را میبینم یاد آن خاطرات خوب و خوش کلاس هایش. فیزیک پیش دانشگاهی رضا زاده و معارف شبقره و حسابان افشار و شیمی حسنان و معارف ۲ و۳ اکرمی هندسه تحلیلی مهندس تن قطار و هندسه ۱ و۲ سلیمانی و ادبیات جواهری و عربی پور قاسم و... .
وای باور نمی کنم که تمام شد . پخش و پلا شدیم و ... .
خوش ترین روزها روزهای پیش دانشگاهی بود. تب کنکور و خنده های سر کلاس و حماقتهای من در کم خوابیدن و حتی ۳ روز پشت سر هم نخوابیدن و ... .
تست زدن و با اساتید شوخی کردن و این کتاب و خریدن و آخر هم سر امتحانات از کم خوابی سر درد گرفتن.
مسابقه ی اینکه تراز چه کسی بالا میشه و اگر کم میشد فخر فروشی کردن.تقلب کردنها ی سر امتحان.مدرسه پیچاندن و مریضی های الکی و بیخودی!!!
نگرانی نمرات و امتحانات و مشاوره ی محمدی و ...
زود گذشت خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم.
حسین الان پلی تکنیک درس می خونه و متالوژی
علی صبوری شیمی شهید بهشتی
محسن متالوژی آزاد کرج
مهرداد و سینا صنایع خواجه نصیر
امیر حسین و مصطفی و یاشا و ... آزاد
پاشا مهندسی مکانیک دانشگاه تهران
احسان و عباس و امیر عباس صنایع آزاد
حسن عمران شهید عباسپور
پوریا مدیریت پیام نور
حسین موسوی آمار غیر انتفاعی
علی معصومی برق آزاد تهران
...
چه زود گذشت از بعضی ها هم خبر ندارم و از بعضی ها هم دورا دور با خبرم.
سال اول من هم ریاضی کاربردی دانشگاه تبریز و الان خواجه نصیر...
زود گذشت اما ای کاش که این روزها که دارم زندگی می کنم خوش بگذره اما زود نگذره که در آینده حسرت نشه برای من...
این عکس هم برای اون سالها
دوم دبیرستان

از اون سالها فقط فیلم مونده و نه عکس!!! این هم همین طوری پیدا شد.عکس عجیبیه!!! سال دوم و مجید و من...
این حس نوستالژیک هم کشت ما را...
همه چیز هست الا خوشی با دوستان بودن و لذت روزهای خوبی که خاطره شده اند...
زندگی هم یعنی همینها دیگر