روزها میگذرند
کمی آفتاب
کمی باران
شمعدانی پشت پنجره است، نور مایل
نامهات را دیر پاسخ ندادهام
ندیدمت
میشناسمت
پاریس یا دروازه غار
اکنون
هیچ جا دور نیست
کنار پنجره و فنجان چای و آفتاب مایل
کسی از پاگرد میگذرد
--------------------------
به گمانم این پارک برایم بوی غربت دارد
من و این شهر و مردم
اردیبهشت است...
پارک قیطریه تهران
۲۹/اردیبهشت ماه /۱۳۸۷
زندگی در این شهر هم برای خودش داستانی شده است.
قدم زدنهای شبانه در این شهر و دیدن آدم هایش...
هوای سالم می خواهم اما پیدا نمی کنم.
مثل تمام این سالها خسته ام و تنها...
هنوز هم احساس می کنم ۲۰۰ سال دیر به دنیا آمده ام ...
هنوز هم همان مهدی هستم...
هنوز هم خدا برایم دور است و هنوز هم زمان دیر سپری می شود...
دبستان
راهنمایی
دبیرستان
دانشگاه
و هنوز ادامه دارد
...
امیر حسین درمان رفت و من هنوز هستم...
رفقا فوت شدند اما من هنوز گویا زنده ام...
بدانید که هنوز ادامه دارد این داستان...
خدایا لااقل تو گوش کن...
نمی دانم چه بگویم و اگر هم بخواهم حرف بزنم قطعا زیاد خواهد شد و طول خواهد کشید چون جای بحث زیاد است فقط دلم می خواهد اوضاع آرام باشد و جامعه ی ما به تعادل خودش باز گردد. ای کاش چنین شود و به قولی اوضاع رو به راه شود و وضع جامعه و مردم هم بهتر گردد.
عزلت نشین شده ام شاید! چه می دانم...
نقطه سر خط
چقدر غریب است که احساس کنی باید حرف بزنی اما حرف زدنت نیاید و فقط یک چیز بنویسی
نمی دانم چه شد که برای مرحوم استاد بابک بیات متن زدم!!!
حرفهایم نمی آیند و دوست دارم سکوت کنم و به زیبایی فکر کنم!
همین
یاد استاد بیات افتادم یک لحظه!!!